کوله بارحسرت

پرحرفهای نگفته...

زندگی چیست؟

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای سنگ

سنگی برای یاد

این است زندگی!

این است زندگی!

به پااااااااااااااایان برس ای زندگی.....


+نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٦ساعت۱٢:٢۸ ‎ق.ظتوسط رویا | نظرات

زمان هیچ وقت دردی را دوا نمیکند...

این ما هستیم که به مروربه دردعادت میکنیم...!!!!

زمان هیچ وقت باعث فراموشی نمیشود...!!!!

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٦ساعت۱٢:٠٦ ‎ق.ظتوسط رویا | نظرات


میخواهی بروی؟

خب برو...انتظار مرا وحشتی نیست..

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو...
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نکن...نفس های آخر است..
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست..
برو...
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میکشد
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد
برو...


+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥ساعت۱۱:٥٥ ‎ب.ظتوسط رویا | نظرات

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم...!!!!(به پایان دفترم نزدیکم...)


+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥ساعت۱۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط رویا | نظرات

چه زیبا گفتم، دوستت دارم
چه صدقانه پذیرفتی
چه فریبنده آغوشت برایم باز شد
چه ابلهانه با تو خوش بودم
چه کودکانه همه چیزم شدی
... چه زود بی علت ترکم کردی
چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم
چه بیرحمانه سوختم
ولی هنوز هم... چه شدید دوستت دارم...

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥ساعت۱۱:۳٤ ‎ب.ظتوسط رویا | نظرات

عشقبازی را ندانستم قماری مشکل است

تا نشستم روبروی یار ، خود را باختم !

فکر کردم بُرد با من بود ، چون دل باختم
……
هیچ میدانی چه کردم ، کار دل را ساختم ...

+نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت٧:۳٢ ‎ب.ظتوسط رویا | نظرات

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من  …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را


دلم برایت تنگ میشود....

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت٧:۳۱ ‎ب.ظتوسط رویا | نظرات


یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود

پر از احساس موسیقی، شبیه لحن سوسن بود

ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری

نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید

برایش ناز سنجاقک، همیشه سهم لادن بود

به زخم گل نمی خندید،مهتابی تر از شب بود

همیشه بود، و می آمد ولی از جنس رفتن بود

شبی در شعر من گم شد،کسی که با غزل آمد

همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم

دعا کردم که مهرش برود از دل من

ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم...

+نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط رویا | نظرات